محبوبه گفت زنت می ‌شوم تا ذره‌ذره آبت کنم

دسته: جامعه شناسی جنابی
بدون دیدگاه
شنبه - 7 اسفند 1395


محبوبه گفت زنت می ‌شوم تا ذره‌ذره آبت کنم

گفتوگوی عجیب با مرد اسیدپاشی که با قربانی خود ازدواج کرد!

محبوبه گفت زنت می شوم تا ذرهذره آبت کنم

 

 

121411946

 دریکی از اغذیهفروشیهای محل نشستهایم و چندمتری با پلاسکو فاصله داریم. ساختمان وسط گفتوگو آوار میشود و فریاد رهگذران ما را هم میکشاند به خیابان. روزی که حرف از آتش است و فروریختن، مرگ و سوختن. حرفهایش را میشنوم. دستانش را محکم رویهم فشار میدهد، آه بلندی میکشد و موبایلش را از توی جیبش بیرون می‌‌آورد؛ در قاب تلفن همراه تصویر یک زن. با صورت سوخته و دختر و پسری نوجوان را نشانم میدهد، فرزندانش: «بدبخت صورتش داغون شد، فقط یکچشمش میبینه».

 

 یونس! اصلاً چه شد که بهصورت محبوبه اسید پاشیدی؟ چندساله بودی؟

جوان بودم، بیست‌وچندساله. همدیگر را می‌خواستیم. او هم به من علاقه داشت. رفتم خواستگاری. نمی‌دادند. با بدبختی زیاد راضی‌شان کردم. نامزد کردیم.

عکس دیگری را نشانم می‌دهد؛ مرد جوانی که موهای پرپشتی دارد: «این شکلی بودم، نبین الآن این‌قدر داغون شدم. ببین چی بودم، چی شدم؟ همین‌جا توی بهارستان کار می‌کردم. خوب پول درمی‌آوردم. برایش انگشتر می‌خریدم، طلا. گفتند نامزد بمانید تا درسش را تمام کند، دیپلم بگیرد. چند سال گذشت از نامزدی. افراد خانواده‌ زیر پایش نشستند، پدرش که از اول ناراضی بود. خلاصه نامزدی را خراب کردند. مرد که گریه نمی‌کند، اما من آن موقع گریه کردم. داشتم نابود می‌شدم. حالم بد بود، خیلی بد. نمی‌توانستم کار کنم؛ انگار عقرب نیشم زده بود. محبوبه اما این‌طوری نبود، من نابود می‌شدم اما او انگارنه‌انگار. ‌گفتم من دارم منفجر می‌شوم تو چرا عین خیالت نیست؟» مکث می‌کند و این بار از توی موبایلش عکس محبوبه رانشانم می‌دهد، قبل از اسیدپاشی دختری جوان و زیبا.

 چطور هنوز این عکسها را نگهداشتهای؟

دوستش داشتم. زندگی‌ام بود. برادرش می‌گفت اگر نجنبی خواهرم را می‌برند. سه هفته از به هم خوردن نامزدی‌مان گذشته بود. همان‌جا گفتم یا مال من یا مال هیچ‌کس. گفتم بکشمش. فکر می‌کردم، اعدامم می‌کنند، اما برایم مهم نبود! می‌خواستم فقط آتش درونم بخوابد. قاطی کردم. خواهرم ایلام زندگی می‌کرد، رفتم اسلحه پیدا کنم، نتوانستم. چاقو هم بلد نبودم دست بگیرم. جرأتش را نداشتم، هنوز هم ندارم. سیم درست کردم خفه‌اش کنم. این حرفها به زبان آسان است چون من این‌کاره نیستم. خلاصه نشد نتوانستم. تا این‌که یک روز رفتم کوچه مروی ناهار بخورم؛ در تاکسی بودم، داغان، مدام سیگار می‌کشیدم. راننده گفت تو چته؟ گفتم توی عشق شکست خورده‌ام. راننده نمی‌دانم نیتش خیر بود، شر بود؟ گفت برو بلایی سرش بیار. برو رویش اسید بپاش. تا حالا نشنیده بودم، اصلاً توی ذهنم هم نبود. گفتم نه بابا!

 یونس از تاکسی که پیاده شد، زندگی و سرنوشتش هم عوض شد. تا شب به حرفهای راننده فکر کرد و اینکه بالاخره روی صورت محبوبه اسید بپاشد یا نه؟

«دیدم این بهترین راه است. صورتش لک می‌شود و دیگر کسی سراغش نمی‌رود؛ یعنی همان‌که دنبالش بودم. رفت توی مخم. رفتم چهارراه سیروس؛ هنوز هم هست. ترسیدم کم بیاید؛ یک بیست لیتری خریدم، خیلی راحت. اسیدسولفوریک 4 هزار. خیلی قوی».

 اصلاً نپرسیدند برای چه میخواهی؟

نه همین الآن هم می‌فروشند. چند ماه پیش رفتم و پرسیدم. گفتم نفروشید. همین من را بدبخت کرد، اما هنوز هم می‌فروشند. خلاصه آن روز کمی از اسید را برداشتم و بقیه‌اش را ریختم توی کانال آب. بعد هم یک وصیت‌نامه برای خانواده‌ام نوشتم که چرا این کار را کردم. این حرفهایی که الآن برایت می‌زنم توش گریه بوده، بی‌خوابی بوده، روزی چهار بسته سیگار کشیدن بوده، زجر و بدبختی بوده، اما بالاخره سوزاندمش. بقیه ماجرا هم که دیگر معلوم است، صبحی که یونس اسید را بر سر و روی دختر جوان پاشید: «کلید خانه‌شان را داشتم».

ساعت 5 صبح رفتم بالای سرش التماس کردم بیا باهم فرار کنیم، گفت نه. گفتم دارم نابود می‌شوم، برخوردش مثل قبل نبود، سرد بود. حماقت کردم. عقلم کم بود، اسید را پاشیدم. این حرفها را که الآن می‌زنم، ثانیه‌اش میلیونها سال طول کشیده برایم. جیغ زد مامان، مامان… فهمیدم اثر کرده. چند قطره‌اش هم‌روی لباسهای من پاشید، سوراخ کرد. از همان‌جا مستقیم رفتم کرمانشاه خانه عمویم.

 بعد از اسیدپاشی چه احساسی داشتی؟

این را برای همه گفته‌ام؛ آن آتشی که توی دلم بود، بعد از این‌که اسید را پاشیدم خاموش شد، آرام شدم. شاید اگر نمی‌پاشیدم بلایی سر خودم می‌آوردم؛ اما این سؤالها برایم پیش آمد که چی شد؟ مرد؟ زنده است؟ دائم نگران بودم. چند روز بعد، خبر شنیدم که دختره در حال مرگ است. تمام بدنش باد کرده. امروز و فردا می‌میرد. صورت، شکم، گردن و همه صورتش سوخته. داداش کوچکم را گرفته بودند. برایم مهم نبود. ‌گفتم بگذار دیگرکسی به عشقش نارو نزند. درس عبرت باشد.

 یعنی ناراحت نشدی؟

نه واقعاً ناراحت نبودم. آن‌قدر بلا در آن مدت سرم آمده بود که خیلی ناراحت نبودم، البته خوشحال هم نبودم. گفتم حالا که این دختر را نابود کردم و دارد می‌میرد، من هم بروم پای‌کاری که کرده‌ام بایستم. خودم را معرفی کردم.

 پدر و مادرت چه میگفتند؟

آمدند ملاقاتم گفتند این چه‌کاری بود کردی. پدرم گفت چرا این کار را کردی؟ به‌جای اسید، یکدستش را قطع می‌کردی.

پدرتان گفت دستش را قطع میکردی بهجای اسیدپاشی؟

بله خیلی ناراحت بودند فکر می‌کردند، اعدامم می‌کنند. اگر الآن کسی بخواهد با دختر من چنین کاری بکند، نابودش می‌کنم. زندان که چیزی نیست.

یونس هشت سال را در زندان اوین گذراند. آنجا به همه گفت به خاطر مسایل ناموسی اسیدپاشی کرده. چون زندانیان هم نمی‌توانستند قبول کنند روی دختری بی‌گناه، فقط به دلیل این‌که به او «نه» گفته اسید پاشیده.

با حالت مغرورانه‌ای می‌گوید: «من نخستین اسیدپاش ایران هستم. تا قبل از من فقط یک‌بار یک خواننده را با اسید سوزانده بودند. قاضی من قاضی برهانی بود. کیفری یک. گفت این چه‌کاری بود تو کردی؟ حتی صدام که با ما جنگ کرد، از تو بهتر بود. گفتم دوستش داشتم. گفت غلط کردی، اعدامت می‌کنم. دادگاه، علنی بود؛ همه آمده بودند. در این مدت پدر محبوبه مرد؛ از غصه دخترش. من کشتمش. من دو تا خانواده را با این کارم نابود کردم. هم‌خانواده خودم، هم‌خانواده او».

 آن موقع پشیمان بودی؟

همان موقع که دستگیرم کردند و زندان رفتم پشیمان شدم. همان روز دقیقاً. هشت سال حکم دادند و قصاص چشم‌چپ. دیه هم می‌خواستند اما خانواده‌ام نداشتند. پدرم سکته کرد. قصاص لغو شد، رضایت دادند. آزاد شدم، قرار شد دیه را قسط‌‌بندی کنند. لاغر و نابود بودم. همه موهایم را ازدست‌داده بودم.

 برای نخستین بار محبوبه را بعد از 8 سال، سر قبر پدرش دید. محبوبه تنها یک جمله به یونس که روی زمین نشسته بود گفت: «بلند شو ببین با من چه کردهای؟»

دستهایش را به هم می‌مالد. از روی صندلی بلند می‌شود و دوباره می‌نشیند. انگار باز محبوبه جلویش ایستاده: «نگاهش کردم. داغان بود، خیلی داغان. گفت چی گیرت آمد؟ راحت شدی؟ فقط سکوت کردم. بی‌پول و بدبخت بودم؛ آس و پاس. خیلی زود سرکار رفتم و تصمیم گرفتم با محبوبه ازدواج کنم. دیدن چهره‌اش سخت بود اما کم‌کم عادت کردم. مدام اصرار می‌کردم اما قبول نمی‌کرد با اصرار زیاد بالاخره قبول کرد».

 دوستت داشت؟

نه اصلاً

 الآن چی؟

الآن هم از من متنفر است؛ اصلاً دشمن مردهاست. روزی صدبار می‌گوید خواستم ازت انتقام بگیرم که با تو ازدواج کردم.

 پس چرا ازدواج کردی؟

من صادقانه دوستش داشتم. ولی شب عروسی فهمیدم که واقعاً چه غلط بزرگی کرده‌ام. تمام‌صورت و بدنش داغان بود. نمی‌دانی وقتی دیدمش چه حالی شدم! هنوز هم‌نفسم می‌گیرد وقتی یاد آن شب می‌افتم. بگذار این چیزها را بگویم تا کس دیگری چنین غلطی نکند. وای وای… همه بدنش مثل ته‌دیگ سوخته بود. مدام از خودم می‌پرسیدم چرا من این کار را کردم؟ با خودم بارها گفتم کاش رهایش می‌کردم تا با هر کس که دلش می‌خواست ازدواج کند. خدا کمکم کرد و باهم زندگی کردیم و الآن دو تا بچه داریم.

 بچهها هیچوقت درباره این ماجرا از شما چیزی نمیپرسند؟

هیچ‌وقت. محبوبه به بچه‌ها اجازه نداد دراین‌باره از من بپرسند. همیشه گفت باید احترام پدرتان را نگه‌دارید.

 اگر به عقب برگردی، ممکن است دوباره مرتکب چنین کاری شوی؟

نه اصلاً. خیلی سختی کشیدم؛ به هر کسی هم که قصد چنین کاری دارد، می‌گویم نکن. برو با کس دیگری ازدواج کن. محبوبه همه خبرها و گزارشهای اسیدپاشیها را برایم می‌خواند، اعصابم خرد می‌شود. یک ثانیه نگاهش می‌کنم، بیشتر نمی‌توانم. این دختر که در اصفهان سوزاندندش، رفت آلمان، خیلی ناراحت شدم. داغان شده.

 دوروبریهات سرزنشت نمیکنند؟

نه همه از من تشکر می‌کنند که با او ازدواج کردم. می‌گویند خیلی مرد بودی. ولی هنوز که هنوز است عذاب می‌کشم. همه مردها دوست دارند زنشان خوشگل باشد. ولی برای من هرلحظه دیدنش عذاب است. بعضیها می‌گویند برو زن بگیر. خودم هم هزار بار به کله‌ام زده.

 اما خودت این بلا را سرش آوردی؟

آره برای همین وجدانم نمی‌گذارد.

محبوبه بالاخره تو را بخشید؟

هیچ‌وقت. مدام می‌گوید با تو ازدواج کردم که ذره‌ذره آب شوی. واقعاً هم آب شدم. روزی چند بار به رویم می‌آورد که تو چشمم را کور کردی. هیچ‌وقت نمی‌بخشد این را خوب می‌دانم.

  دلیل ازدواجت با محبوبه عشق بود یاپشیمانی؟

دوستش دارم اما نباید خودم را گول بزنم (مکثی طولانی می‌کند) بیشتر وجدانم ناراحت بود. همه بالاخره می‌میریم. فکر نکنم آن دنیا را داشته باشم.

 چهکارهایی برایش کردی که ببخشدت؟

بارها گفته نمی‌بخشمت هر کار هم کنم، حتی گفته برای ما زحمت زیاد می‌کشی اما من نمی‌بخشمت. گفته حتی اگر من زودتر از او بمیرم، بازم نمی‌بخشد. بعضیها می‌گویند درست است تو سوزاندی‌اش اما همین‌که زن دیگری نگرفتی و زندان هم رفتی، تاوانش را پس داده‌ای. بعضی‌ هم می‌گویند نه. اکثر مردم‌دوستش دارند؛ نمی‌دانم شاید دلشان برایش می‌سوزد. خودش روحیه‌اش بالاست. موهاش را رنگ می‌کند، به خودش می‌رسد اما چه خوشگلی؟ می‌رویم خیابان، مردم از من تشکر می‌کنند که با این زن ازدواج کرده‌ام، می‌گویند جایت بهشت است.

 نمیگویی خودت این کار را با این زن کردهای؟

نه. اگر بگویم که تکه‌تکه‌ام می‌کنند، ولی محبوبه اعصابش خرد می‌شود. منبع: ایران

 


نوشته شده توسط:صادق کاخکی - 11476 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۲۵
برچسب ها:
دیدگاه ها

تصویر امنیتی را وارد کنید *