خاطرات قاضی و قضاوت (23)

دسته: آخرین مطالب , تجربه و خاطره
بدون دیدگاه
سه شنبه - 12 اردیبهشت 1396


خاطرات قاضی و قضاوت (23)

خاطرات قاضی و قضاوت (23)
خودشیفتگی( بخش اول)

سید روح الله مصطفی نژاد موسوی – رئیس شعبه 102 کیفری دو دماوند
خودشیفتگی شاید آفت رفتاری خیلی از انسانها باشد . علت آن هم مشخص است . وقتی زمین و زمان برای اجابت خواسته ی شان به ما مراجعه می‌کنند و آنقدر قربان صدقه ی ما میروند و از ما تعریف می کنند و دعا به جان پدر  و مادر مرحوم ما و  صلوات و فاتحه نثار پدر و مادرمان که هنوز در قید حیات هستند می کنند، ما شیفته ی خودمان می شویم . در خیال خود فکر می کنیم نکند ما کسی هستیم . این فکر باطل نه تنها برای ما بوجود می آید بعضا برای خانواده ی ما هم بوجود می آید و بیرون آوردن خانواده از این توهم خود مشکلی عظیم است . مشکل وقتی بوجود می آید که این خود شیفتگی ما در برابر و مقابل خانواده باشد . یعنی چی ؟
همکارانی را می شناسم که به هیچ وجه برای خرید مایحتاج روزانه درب مغازه ای نمی روند . هیچ وقت در صف نانوایی نمی ایستند . و وقتی از آنها سوال می‌شود چرا ؟ می گویند ما قاضی هستیم و زشت است که در صف نان بایستیم . ممکن است ارباب رجوعی در کنار ما بیاستد و وامصیبتا اگر جلوتر از ما نان بگیرد و موقع رفتن،نان تنور تمام شده باشد و این خود به معضلی در درون خانواده تبدیل شده است .
بگذریم
یکی از علت های این خودشیفتگی شاید این باشد که ما توی محل کار، حرف آخر را خودمان میزنیم . یعنی وقتی طرفین یا حتی وکلای متبحر و با تجربه ی آنان مطلبی را بیان می کنند و ما فکر می کنیم درست نیست یعنی واقعا درست نیست و کی جرات دارد بگوید خدایی نکرده حرفمان غلط است. یا به احترام دادگاه و قضاوت چیزی نمی گویند یا بخاطر اینکه رای بگیرند یا بخاطر اینکه موکل یا خودشان را بیچاره نکنیم و ما هم پیش خودمان فکر می کنیم : (عجب حالش را گرفتم و با جوابم دهانش  را بستم )
آخرین حرف را در برابر دفتر شعبه و کارمندان نیز ما میزنیم . یادمه یک بار مدیر دفتر محترم شعبه ی بازپرسی در ابتدای تشکیل شعبه بازپرسی و احیای دادسرا، نیابتی تنظیم کرد . کلی از نیابتش ایراد گرفتم ‌. با تعجب آمد و به من گفت چرا ایراد گرفتین و دلیلش را گفتم و نهایتا گفتم اگر قرار است توی این شعبه کار کنید آنطور که سلیقه ی من است باید مکاتبات نوشته شود ‌. ایشان ناراحت شد و بعدا موضوع را با دادستان مطرح نمود . صرف نظر از اینکه حق با من بود یا ایشان،نهایتا وقتی به دادستان گفتم ایشان بدرد من نمیخورد سریعا عوض شد و کارمندی که به میل من کار می کرد جای ایشان را گرفت .  ادامه دارد

نوشته شده توسط:صادق کاخکی - 11476 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۰۶
برچسب ها:
دیدگاه ها

تصویر امنیتی را وارد کنید *