حسب‌حال دکتر جعفری لنگرودی(قسمت سوم و پایانی)

دسته: چهره ها
بدون دیدگاه
شنبه - 25 دی 1395


حسب‌حال دکتر جعفری لنگرودی(قسمت سوم و پایانی)

حسبحال دکتر جعفری لنگرودی(قسمت سوم و پایانی)

868874214

دکتر محمد رضا قنبری

دکتر جعفری لنگرودی متولد ١٣٠٢ هجری شمسی در لنگرود استان گیلان است؛ و از نام خانوادگی‌اش می‌توان حدس زد که او اهل لنگرود است. به گفته خودش پدرش از روحانیون لنگرود بود و تحصیلات خوبی کرده بود اما هرگز تظاهر به علم نمی‌کرد. پدرش با آن‌که روحانى بود به کار کسب و تجارت اشتغال داشت و ترجیح می‌داد که از آن رهگذر، امرار معاش کند. ایشان تحصیلات آغازین را نزد پدر فرا گرفت قبل از این‌که به دبستان برود خمسه نظامی و نیز کلیله‌ودمنه را نزد پدر خواند. تحصیلات دبستانی را در دبستان داریوش لنگرود گذراند. کم‌کم دبیرستان (نه کلاسه) در لنگرود افتتاح شد و او دوره دبیرستان را در همان شهر گذراند. مقارن گذراندن امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان مادرش در سنین جوانی بدرود حیات گفت. پدرش گویا پنج سال پس از مادرش به همان بیماری به رحمت خدا رفت. بعد از ختم سه سال اول دوره دبیرستان در لنگرود به شهر رشت رفت و وارد دانش‌سرای مقدماتی رشت شد اما پدرش نتوانست خرج تحصیلش را بدهد. به همین دلیل تحصیل در دانش‌سرا را نیمه‌تمام گذاشت و برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه شهرهای قم، همدان، اصفهان و مشهد رفت.

و سرانجام گمشده سالیان خود را در حوزه علم و احساس خراسان یافت و روزگاری دراز نزد برجسته‌ترین استادان زمان به تحصیل فقه، اصول، فلسفه، منطق، عرفان و علوم دیگر حوزه پرداخت.

 شرححال زندگی از زبان خود استاد:

تحصیلات بعدی سطح و خارج من نزد مرحوم استاد علامه حاج شیخ هاشم مدرس قزوینی صورت گرفت. به اذن او تقلید بر من حرام شد و از آن تاریخ به نظر خود عمل می‌کنم. سالها از مرگ آن بزرگ‌مرد گذشته است و مرا آن فرصت دست نداد که یادی از او کنم و این دین هم‌چنان بر ذمه من است. او مردی حکیم و فقیه و متفکر بود. ادب و بیان شیوا و جامعیت استاد، درس او را بی‌نظیر کرده بود. فقر و قناعت و تقوی و هوش فوق‌العاده، حریم گسترده او بود. در محضر او سخن لغو گفته نمی‌شد و شاگردان فاضل او که فقط حق سخن در محضر درس او را داشتند باید بسیار سنجیده سخن می‌گفتند. به سخنان ناپخته پاسخ نمی‌داد و ما از پاسخ ندادن او می‌فهمیدیم که گوینده سخن نسنجیده گفته است و خود گوینده در می‌یافت بعداً باید بیش‌تر مطالعه کند و بداند که چرا سخن او شایسته جواب از جانب استاد نبوده است. شاگردان خوب خود را می‌آزمود اگر از عهده بیرون می‌آمدند خود را وقف تعلیم صحیح آنان می‌کرد.

روزی در حجره به دیدنم آمد و من وقت را مغتنم شمرده پاره‌ای از مجهولات خود را پرسیده و جواب گرفتم. وقتی‌که سؤالات من تمام شد سیگارش را روشن کرد و از من پرسید: «به نظرت راه حقیقت چیست؟» دیدم روزگار، وارونه شده است زیرا نظیر همین سؤال را کمیل از علی (ع) کرده بود (هرچند در درستی این مطلب تردید کرده‌اند). استادی سال‌خورده که از محضر بزرگان بیرون آمده است این سؤال را از جوانی بی‌تجربه که در آغاز راه است چرا می‌کند؟ چاره نبود باید جواب می‌دادم و گفتم: «عمل به دانسته‌ها برای رسیدن به ندانسته‌ها» همین عبارت بدون کم‌وکاست. جواب او یک کلمه بود: «احسنت» و بعد سکوت ممتد و طولانی و بعد خداحافظ؛ اما همین سؤال او به ما اعتمادبه‌نفس می‌داد و می‌آموخت که باید بیش‌تر کار کنیم وتوای عزیزم! می‌بینی که این تلاش هنوز ادامه دارد.

روزی بسیار سخت و دل‌گیر نزد او رفتم که خراسان (سرزمین علم و احساس) را ترک کرده و عازم تهران شوم.

مفارقت دایمی شاگرد از استاد. ما که همیشه از علم با هم‌صحبت کرده بودیم نمی‌دانستم که جز گفتن خداحافظ و عرض معذرت از زحمتها که به استاد داده بودم، چه باید گفت. ولی او جزای زحمتهای مرا با یک جمله داد و گفت: از این به بعد می‌توانی به نظر خود عمل کنی! بار تقلید را از شانه من برداشت لکن بار مسؤولیت سنگین‌تری را بر دوش من نهاد. گویی کسی که از این مسؤولیت رنج برده در درون من زمزمه می‌کند و می‌گوید: کاش این مسؤولیت را از من نخواسته بودند. در حالتی مردد بین غم و شادی از او خداحافظی کردم و او دیری نپایید که رخ در نقاب خاک کشید و فرزندان علمی خود را تنها گذاشت. من هرگز چون او صاحب همتی بلند و وارسته ندیدم.

در اواخر ایام تحصیلات دینی در شهر مشهد دوره دوم دبیرستان را که آن‌هم سه‌ساله بود در کلاسهای شبانه گذراندم. امتحان نهایی دوره مذکور را در اصفهان گذراندم و دیپلم ادبی گرفتم و با همان مدرک پس از انتقال از مشهد به تهران وارد دانشگاه تهران (دانشکده حقوق) شدم.

درس فلسفه منشأ را نخست نزد حاج شیخ مجتبی قزوینی شروع کردم؛ حسن تقریر و حدت ذهن نداشت؛ ناگزیر به درس مرحوم ایسی رفتم. فارسی را با لغات ترکی می‌آمیخت و به وجهی شیرین بیان مطلب می‌کرد اما پیدا بود که از عهده تدریس فلسفه برنمی‌آید؛ درس او را هم ترک کردم و مدتها در به در دنبال معلم اشارات ابن‌سینا می‌گشتم تا آقای ترابی که حقوق بسیار بر من دارد به دادم رسید و رفت منزل مرحوم استاد حاج شیخ هادی کدکنی رضوان‌الله علیه و او را که سالها ترک تدریس فلسفه کرده بود تشویق نمود که درسی برای ما بگوید. از قرار اظهار آقای ترابی دام الله بقاه، مرحوم کدکنی نخست متعذر شده بودند به عدر این‌ که خوابی دیده‌ام که باید فلسفه را ترک کنم! آقای ترابی این مطلب را به ما می‌گفت و می‌خندید و می‌گفت: فلانی (= راقم این سطور) از کسانی است که می‌ارزد تدریس فلسفه به‌خاطر او کردن. به هر حال راضی شد و درس را برای دو نفر شروع کرد در منزل خود. در زمستان سرد و پربرف مشهد با پای پوش ناچیز و کوچه‌های تنگ شهر مشهد، چندین بار روی برفهای یخ بسته می‌لغزیدیم و به زمین می‌افتادیم: خودمان یک‌سو و کتاب اشارات شیخ‌الرئیس از سوی دیگر! باز برخاسته شیطان را لعنت می‌کردیم و به راه خانه استاد ادامه می‌دادیم و می‌رسیدیم. استاد کرسی تمیز و بزرگ و گرمی داشت که جبران سرمازدگی را می‌کرد و یک گربه هم داشت که همیشه بالای کرسی می‌نشست و چرت می‌زد بی‌اعتنا به ما و درس ما و سخنان ابن‌سینا و فلسفه وجودشناسی که گفته‌اند: حَیَوان را خبر از عالم انسانی نیست.

مقصود اصلی من از نوشتن شرح‌حال خودم دو مطلب است:

اول- شرح‌حال چنین استادان عالی‌قدر که روزگار نظیرشان را به‌ندرت می‌آورد.

دوم- از محضر همان رجال و معاریف درسهایی از مکارم اخلاق آموخته‌ایم و مهما امکن آنها را به کار بسته‌ایم. مرحوم کدکنی نمونه بارز عالم متخلق به اخلاق حسنه بود: وقتی وارد مجلسی می‌شد در صف نعال می‌نشست، خنده او درحد تبسم بود، سخنهای او کوتاه و پرمعنی بود، زبان به بدگویی نمی‌گشود، در غایت فروتنی رفتار می‌کرد و اوصاف پسندیده دیگر که از استادش (آقابزرگ حکیم) میراث داشت. درس رجال و درایه و شرح تجرید را نزد مرحوم حاج شیخ محمدرضا کلباسی خواندم؛ پیرمردی سالخورده با لهجه اصفهانی غلیظ و چهره‌ای خندان و قدی بلند. محاسنی خضاب کرده و فوق‌العاده حاضرجواب و مهربان. گاه پس از درس با گز اصفهان هم کامی شیرین می‌کرد که حالا از آن گزها عین و اثری نیست … دعای کمیل را بسیار دل‌نشین اجرا می‌کرد و کتابی تألیف کرده بود به نام (انیس‌اللیل فی شرح دعای کمیل) که تا اندازه‌ای پرحجم و با خط سنگی بود. اشارات دل‌نشین او با بانگ رسای وی هنوز در گوشهاست. درس مقامات حریری را نزد مرحوم ادیب هروی خواندم که از شاگردان میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری و از هم‌درسان ملک‌الشعرای بهار بوده است.

از سال 1331 تا 1334 ه.ش در دانشکده حقوق درس خواندم. یکی از استادان بنام آن دانشکده (مرحوم دکتر سیدحسن امامی) روزی در مجلسی با حضور من به حضار گفت: این آقا از مشهد به تهران آمده است تا معلومات خود را در این دانشکده به ثبت برساند! اما من از دانش استادان آن دانشکده به هر ترتیب که مقتضی بود، بهره‌ها گرفتم. این را مخصوصاً برای کسانی می‌گویم که به اتکای تحصیلات در مدارس قدیمه، احساس استغنا از تعلیمات اساتید دانشگاه می‌کنند؛ همه‌چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده‌اند. منبع: «بر تارک علم»


نوشته شده توسط:صادق کاخکی - 11476 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۴۶
برچسب ها:
دیدگاه ها

تصویر امنیتی را وارد کنید *